شهرآرانیوز، این روایت برشهایی از اتفاقهای میناب است، صداهایی که نباید فراموش شود، یادمان بماند و بتوانیم برایشان کاری کنیم.
وقتی یک نفر میمیرد، خاطرات رمز و راز پیدا میکنند. خیلیها به آلبوم عکس پناه میبرند، خیلیها خاطرات را به فقدان پیوند میزنند.
یکی از والدین دانشآموزان میگفت؛ مدتی پیش که تولدش بوده، دخترش برای کادو نقاشی میکشد و نامهای به پدرش مینویسد، پایین نامه اسمش را به همراه عددی مینویسد، ۴۲ عددی که بدل به راز میشود. رازی که از یاد پدر میرود. اما همین ۵۰ روز پیش است که راز عدد ۴۲ برای پدر فاش میشود.
او میگوید: «من این ماجرا را فراموش کردم تا اینکه ناگهان روی سنگ مزار فرزندم عدد ۴۲ را دیدم! شماره قطعه قبر فرزندش میشود ۴۲ و آنجا خاطره آن نقاشی زنده شد و فهمیدم که آن عدد از کجا آمده بوده است!»
در غیاب است که رازها و نشانهها شکل میگیرند، گاه نقطهای بدل به سنگی بزرگ میشود که روی سینه سنگینی میکند.
موارد عجیب و غریب کم نیست، مثلا در روز حمله به مدرسه اول صبح دانشآموزی مریض میشود و بعد از مراجعه به درمانگاه دوباره به کلاس درس بازمیگردد و همانجا شهید میشود.
دانشآموزی دیگر ساعتی قبل از حمله خانوادهاش او را از مدرسه برمیدارند تا بروند شهرستان، اما در میان راه میناب تصادف میکنند و آن دانشآموز هم فوت میکند!
زندگی و مرگ نقشههای خودشان را دارند. اما آیا این تقدیر جمعی دانشآموزان شجره طیبه بوده است تا شهر کوچکی مثل میناب را که تا همین چندوقت پیش بهقول یکی از اهالی خیلیها میناب و بناب را از هم تشخیص نمیدادند، بیاورد به صدر خبرها و بسیاری را به اینجا بکشاند.
یا این قصهها، شمهای از همان حکایت مردی است که از دست عزرائیل و مرگ به کمک حضرت سلیمان به هند گریخت، اما نهایت مرگ او را در آغوش گرفت! و مولوی این گونه حکایت را به پایان میرساند: «از که بگریزیم؟ از خود؟ای محال/ از که برباییم؟ از حق؟ای وبال»
چند روزی که در گلزار میناب هستیم، کمکم برای خانوادهها و مراجعهکنندگان بدل شدهایم به یکی از عناصر ثابت آنجا. شب آخر با یکی از کسانی که از لحظات اولیه بعد از برخورد موشک به مدرسه آنجا حضور داشته است، همکلام میشویم. او نمیخواهد نام و عکسی در کار باشد. قرار میشود روایت خودش را بگوید.
دردناکترین تصویرش را همان اول میگوید: موج انفجار بچههایی که زنده مانده بودند را گیج کرده بود، بعضی حتی چشمهایشان نمیدید، یکی از بچهها از ترس به سمتی نامعلوم میدوید و به دیوار برخورد کرد و افتاد.
یا کودک دیگری در طبقه دوم گیر افتاده و برای فرار از آتش تلاش کرده بود که خودش را از پنجره به پایین بیندازد، اما پایش گیر کرده بود و من که رسیدم او را دیدم که شعلهور از پنجره آویزان است و اولین کار این بود که توانستند او را پایین بیاورند، اما دیگر جان نداشت!
یا ماجرایی که در پزشکیقانونی میناب اتفاق افتاده است. پدری که یکبار برای تشخیص هویت میآید و پسرش را که جزو پیکرهای تکهتکه بوده، شناسایی میکند و به خانه میرود، اما معلوم نیست که چگونه کیسهای که فرزند آن مرد در آن قرار داشته است، بینام و نشان جابهجا میشود و دوباره گم میشود و مجبور میشوند ساعت ۲ صبح پدر را با هزار ترس برای تشخیص هویت به پزشکیقانونی بکشانند.
پدر دوباره با لبخند میان پیکرهای بینامونشان میگردد و فرزندش را پیدا میکند و رو به کارمندان پزشکی قانونی میگوید: «حتما پسرم این ساعت دلش برای بازی کردن تنگ شده که من را به اینجا کشانده است، لطفا دوباره گمش نکنید.»
او تصویرهای تلخ زیادی را بهیاد دارد، تصویرهایی که هرکدام از نام دانشآموزی شروع میشود و به خانهای میرسد و گروهی از داغداران را کنار هم قرار میداد.
اما در میان همه داغداران شاید بچههای مدرسه که ناگهان جمع زیادی از هم کلاسیها و معلمانشان را از دست دادهاند نیازمند مراقبت هستند. آنها این شبها با کابوس تکهتکه شدن، صدای بمب، دست قطع شده از خواب میپرند و بعضیها هم در روز ساعتها به دیوار خیره میشوند!
این چند روز با خیلیها گپ زدهایم. اما یکی از مهمترین دغدغه مردم، نبود روانشناس و نبود برنامه برای بازماندگان حادثه بهویژه دانشآموزان است. دانشآموزانی که اگر همین روزها جلسات فشرده روانشناسی و مشاوره برایشان برگزار نشود، هرکدام با زخمی عمیق تا پایان عمر درگیر خواهند بود. بازماندگانی که میترسند میان شلوغی مذاکره و جنگ و اقدامهایی نمایشی که معمولا در این ماجراها شکل میگیرد گم شوند. شاید مهمتر از ساختن بنای یادبود برای دانشآموزان شهید، راه انداختن کمپینی بدون ادا برای کشاندن روانشناسان به میناب باشد تا دردهای این کودکان آسیبدیده را بشنوند و برایش علاجی پیدا کنند! کاش تا دیر نشده، کاش تا رنج بومی روحوروان کودکان نشده است کاری صورت بگیرد.
از میناب بیرون زدهایم به سمت مشهد، روایتها کش میآیند، بوی گازوئیل جاده را گرفته است، سوختبرها جاده را قرق کردهاند و ما از جغرافیای جنوب بیرون میزنیم، از شهرهایی که مشکلاتشان سالهاست بیرون قاب مانده است و فقط هنگام فاجعه است که چند روزی رسانهها سراغشان میآیند و بعد دوباره آنها میمانند و مشکلاتی که خیلیهایشان اولیه است و نیاز به اندکی تدبیر دارد.
جاده پیچ میخورد و صدایی خشدار از ضبط پخش میشود: "جواب زنده بودن مرگ نبود، مردن من، مردن یک برگ نبود. تو رو بهخدا بود! "